از وقتی که مردم
دلتنگی هایم چندین برابر شده است.
یادت هست؟
حتی آن روزها که تمام ثانیه هایش را
با تو بودن خرج می کردم
آرام و بی صدا می گفتمت:
دلتنگم.
و این دلتنگی لعنتی هیچگاه رهایم نکرد
تا لحظه ی مرگ.
دوستت دارم شیرین ترین کلمه ای ست که
در این مکان عجیب و غریب برایت می نویسم.
وقتی تازه زیر خاکی شدم
قدیمی تر ها تشر می زدند
که چرا هنوز هم به آن بالا فکر می کنی؟
در این جا، اندیشیدن به آن بالاها چندان خوشایند نیست.
هنوز موریانه ها به چشمانم نرسیده اند.
می دانی؟
من نگران قلبم هستم
اگر آن را هم بخورند
دیگر با کجای وجودم باید دوستت داشته باشم؟
اینقدر از من نترس
شب سوم بعد از مرگم
آمدم به خوابت که همین را بگویم،
اما از ترس جیغ زدی و از خواب پریدی.
نفهمیدم چرا تا این حد وحشت کردی !
اما ببین...
به خدا من همان عاشق سابقم
فقط...
فقط کمی مرده ام !
همین......

گنجشک و خدا

× × × × ×
... روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت.
فرشتگان هر بار سراغش را از خدا می گرفتند.
و خدا هر بار به فرشتگان می گفت: می آید ؛ من تنها کسی هستم که غصههایش را میشنود و یگانه قلبیام که دردهایش را در خود نگه میدارد.
و سرانجام گنجشک روی شاخهای از درخت دنیا نشست.
فرشتگان چشم به لبهایش دوختند،
گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود:
گنجشک گفت: لانه ی کوچکی داشتم. آرامگاه خستگیهایم بود و سرپناه بی کسیام.
تو همان را هم از من گرفتی. این توفان بیموقع چه بود؟ چه می خواستی از لانهی محقرم؟ کجای دنیا را گرفته بود؟ ...
و سنگینی بغض راه بر کلامش بست.
سکوتی بر عرش طنین انداز شد.
فرشتگان همه سر به زیر انداختند.
خدا گفت: ماری در راه لانهات بود ، خواب بودی. باد را گفتم تا خانهات را وارونه کند. آن گاه تو از کمین مار پر گشودی!
گنجشک خیره در خدایی خدا ماند.
خدا گفت: و چه بسیار بلاها که به واسطهی محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی پرداختی...
اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود.
ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت. های های گریههایش ملکوت خدا را پر کرد...
× × × × ×
وَعَسَى أَن تَكْرَهُواْ شَیْئًا وَهُوَ خَیْرٌ لَّكُمْ وَعَسَى أَن تُحِبُّواْ شَیْئًا وَهُوَ شَرٌّ لَّكُمْ وَاللّهُ یَعْلَمُ وَأَنتُمْ لاَ تَعْلَمُونَ
و بسا چیزى را خوش ندارید و آن براى شما بهتر است، و بسا چیزى را دوست دارید و آن براى شما بدتر است، و خدا مىداند و شما نمىدانید. (... - 216)
× × × × ×
تو همان گنجشکی، که همیشه بیقراری! اما خاطرت تخت که یکی هست که همیشه به یاد توست
برخیز، آری برخیز و قرآن را بگشا و این آیه را ببوس؛ و بعد کمی بیندیش تا آرام گیری.
× × × × ×
گر سر کنم شکایت هجران غریب نیست


چی كسی خواهد فهمید من اگر ما نشوم می میرم
تو اگر ما نشوی می میری
تفاوت من و تو در این است كه من، دلم،
این دل رسوای به عشق تو زنجیرم،
می خواهد با تو ما شود
اما تو با دیگری ...
چه كسی خواهد فهمید حسم را...؟!
روزی مست و سرخوش از حس قشنگ بودن و حالا ...
چه بی رحمانه حادثه ی عشق مرا به بازی گرفت
چه بی بهانه سوختم، چه بی صدا شكستم ...
و حالا چه كودكانه به پایان راه می نگرم
و چه كودكانه تر می گریم ...
از دست اشك هایم هم خسته شدم
چرا رهایم نمی كنند؟!
چرا راحتم نمی گذارند؟!
چرا دست از سرم بر نمی دارند؟! خسته ام ...
افسوس! چه كسی خواهد فهمید كه خسته ام؟!
خسته تر از همیشه ...
« به بهونه تموم شدن سربازی ایمان و برگشتنش به خونه خودشون ...
کـاش فقـط یـه ذره از انـدازه انتظـار مـن رو هـم درک می کـرد »

پنجره ها رو وا کنین که عشقم از سفر میاد
برای غربت شبم مژده ای از سحر میاد
صدای پاشو می شنوم تو کوچه ها قدم زنون
پر می کشه دلم براش به سوی ماه تو آسمون
آهای آهای ستاره ها فانوس راه اون بشین
بگین بیاد از این سفر تو این شب ستاره چین
پنجره ها رو وا کنین گل بریزین سبد سبد
میاد که پیشم بمونه گفته نمی ره تا ابد
ستاره ها بهش بگین جدایی و سفر بسه
بگین به این شکسته دل یه عمره دلواپسه
امروز دوباره با خودم درگیرم، باز هم با خیالم می جنگم...
خسته شدم، می خواهم لحظه هایم را بشمارم... از كجا شروع كنم؟!
نگاه كن! چه سوال احمقانه ای كردم... مگر تو یادت مانده لحظه ها را؟!
لحظه ها برایت چه بی معنا شده اند! حق داری، از اول هم برایت معنا نداشتند!
خوش به حالت... خوش به حال تو و لحظه هایت كه بی غمند و بی غصه...
خوش به حالت كه جای كسی در نگاهت خالی نیست...
خوش به حالت كه دوستم نداری...
و باز هم خوش به حالت كه بی قید عشقی و بی خیال دل!
كاش من هم مثل تو بودم... دوستت نداشتم...
كاش لحظه های من هم به آرامی می آمدند و به آرامی می رفتند...
كاش برای من هم لحظه ها معنای دیگری داشتند... كاش اصلاً نبودند!!
اگر لحظه های با تو بودن نبودند...
اگر با نگاه سردت بی تاب نمی شدم...
اگر گرمای كاذب دستانت دیوانه ام نمی كرد...
اگر سردی كلامت به دلم نمی نشست...
و اگر بی مهریت بی آنكه بخواهم عاشقم نمی كرد...
... مگر چه می شد؟! آنوقت من، من بودم
نه اسیر و دیوانه ی تو
نه شیفته و شیدای تو
و نه تشنه ی یك لحظه دیدار تو
آنوقت من، تنها من بودم، من... همین و بس!

آغــوش تــو گنــاه نیســـت
من در آغوش تو آرامش یافته ام که هیچ گناهی با آرامش مأنوس نیست
آغــوش تــو گنــاه نیســـت
من در آغوش تو امنیت را احساس کرده ام که در هیچ گناهی امنیت محسوس نیست
آغــوش تــو گنــاه نیســت
من در آغوش تو تمام زیبایی را لمس کرده ام که در هیچ گناهی
زیبایی ملموس نیست
پس امانم بده
که تا ابد...
در دل این زیبایی
آرامش یابم …

![]()
دل ، تو را در صدف پاكی و تنهایی دید
و طلب كرد ز من عشق تو را
ناگاه عقل پرید، بی هوا عشق نشست
آرام گام نهاد، بی صدا فریاد كرد
و تو در پائیزی ترین كنج دلم لانه گزیدی
و بهار آوردی به دل ساده ی من
و مرا پر كردی از زندگی ، مهر ، وفا ، عشق ، امید...
و چنان محو تو و خوبی تو
كه ندید هیچ فریبی زین عشق
و تو رفتی و هنوز بی صدا می گریم
بی هوا زندگی و بی گناه می سوزم!
![]()